سه شنبه29بهمن92(تولد آویسا با باباجون اینا)
بعد بالا و پایین رفتن های بسیار که تولد برای آویسا نگرفتیم و اطرافیان و دوستان درصدد دادن کادو بودند و اول پیشنهاد شد به خاطر بی حالی من کیکی بخریم و خونه باباجون قاسم بگیریم و بعداً چون قول تولد به دخترم رو داده بودم دچار عذاب وجدان شدم لذا بر آن شدیم که خونه خودمان با تأخیر دوماهه هر چند بسیار با سختی فراوان شام درست کردم و البته خاله شهناز در پاره ...





